|
روزی سه چهار بار من خندیدم
از حادثه ی نو شدنت گندیدم آن شب که به آغوش من آرام شدی از شوق حضور بودنت خوابیدم + نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 0:50 توسط مهدی اعتمادی |
جاری میان باده ی گریه عاشقان منم
زخمی تیغ خنجر تشنه ی ظالمان منم این نه منم که راهی جاده ی تک سوار عشق خاکی و پا خورده ترین در پی کاروان منم + نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 2:1 توسط مهدی اعتمادی |
یک نیمکت یک حس یک بزم رویایی اینجا هوا خوب است ماییم هفت هشتایی
من ما شده اینجا تکرار بی مرزی این حرف وصحبتها بانگ هم آوایی
ستاره های سرخ سوسو کنان جمعند این مال من این تو آتش به شیدایی
یک گفتمان عشق درد و دلی ساده ای بی کس و تنها اینجا نمی آیی؟
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 0:49 توسط مهدی اعتمادی |
ناله ز اعماق دلم بانگ بر آورده که باز
کوک زمانه بد بود با من و این کهنه ی ساز هر جهت از وجود من پر شده از گلایگی شکوه از این جماعت حیله گر و خوی به آز عرض سلام و ارادت اگر میل دارید در خم گندیده نیز با من هم پباله شوید باز هم ممنون... + نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 0:2 توسط مهدی اعتمادی |
آه سرد و گریه ناب چکیده رو صورت تو فکر پرواز قناری غصه ها و حسرت تو یاد ایامی که رفته خوشی هرگز ندیده موندن سر دوراهی اینم قصه ی جدیده وزش باد جدایی عدم حس یه همدم که بشینه جابجای دل بی یارتو یکدم بوسه روشنی صبح چرا سهم تو نباشه؟ برق خوشبختی وعطرش کنار دلت باهاشه؟ رفتن و باید شروع کرد توی کوچه های غربت حس عاشقی همینجاست حرف بی اساس ملت یه صدا گوشه نشین و یاور دلت ندیدی رسم مردی و مروت از من و دورت ندیدی درد ما نبودن گل با که عطر رازقی نیست بحث تکرار توهم یا که زخم عاشقی نیست یه حس غریب و سرکش که خوره شده به جسما دنیای بی رحم و میگم قاتل عمر تو و ما رفتن و باید شروع کرد توی کوچه های غربت حس عاشقی همینجاست حرف بی اساس ملت + نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 0:39 توسط مهدی اعتمادی |
|