|
می نشینی روبرو بی حوصله با نگاهی گیج و دنیایی گله پرسشی کردی زمن رنگ تو چیست علت آن صلح و این جنگ تو چیست پس چرا هر لحظه فکرت یک کجاست در مسیرت راهمان از هم جداست در کنار هم ولی از هم گمیم ساغری تنها نشسته در خمیم پاسخت دادم دلم خاکستری است لحظه ای رخام ویکدم مرمری است در هجوم سیل غم تن بی قرار وز غضب در معرکه آتش بیار در بد دوران شود دل سازگار حاتم ایام خوش در روزگار گاهی از خنده دلم در گل تپید آن تبسم در دمی شد ناپدید در شعف باشم که باشی در کنار در سرم باطل شوی و برکنار گه غریبه بینمت گه همنفس می کشم با پا زنم با دست پس از نبودت در گذر ساعت چه دیر در کنار تو ولی دل از تو سیر من نمی دانم شبم روزم کیم در سحر گمگشته و ظلمت نیم خوب وبد با هم گمند و آشکار در کنار گل بروید مشت خار تو ندیدی گوهرم ماندی بخواب زین سبب گشتی دچار اضطراب صحبت از فکر و خیال آسان نگو از در و راه نامده پایان نگو یکدری دروازه ای با گوش باز من نرقصم با تو و آهنگ ساز توسرت در زیر برف و خفته ای راه به بن بست علی چپ برده ای این سطور این مثنوی را بسته کن ورنه کمتر ما وخود را خسته کن پیچم این نسخه تو میدانی که چیست رو از اینجا مرده ای در قبر نیست + نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387 0:2 توسط مهدی اعتمادی |
اگر متهم به کهنه سرایی نباشم البته
این شعر را (که ابیاتی از آن به شرایط حذف گردیده) به استاد مسلم زندگی ام عرضه میدارم اویی که سپیدی مویش قرابت کویش خود پرده در رموزی هزارباره دارد اما قبل از آن یک دوبیتی بیچاره نفس که یکدم آواز نداد در کنج قفس حدیث پرواز نداد ازغرش این سکوت واین بی بالی در بند صلیب بود و اعجاز نداد **** من چله نشین شب و تنهایی تو من در طلب دست اهورایی تو راهم تویی و بسوی تو می آیم سر بر قدم مبارکت می سایم عشقی تو که مرهم دل بیماری از لون و درویی و نفاق بیزاری بر خاطر من ز رازرمزی زده ای بر خاک دلم دوباره مرزی زده ای ساقی زنگاهت دل ما دوخته شد از ساغر تو سیاه شب سوخته شد شاید تو کلید روز و شب در کفت است یا مهر وقمر به اذن تو در جهت است هر دانه ی تار موی تو درسی نو خم گشته میان صورتت داسی نو آسوده به چشمان تو من زل زده ام از عمق دلم به جان تو پل زده ام وقت است دوباره طرح جانم بزنی برتار و پدم نقش نهانم بزنی + نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 23:56 توسط مهدی اعتمادی |
پا بسته ی افکارو تا خرخره در زنجیر
درحسرت رزق خود با خلق خدا درگیر در جنگ و نزاعیم ما تا کاش کمی باشیم بر زخم دل رنجور مانند نمک پاشیم آشفته و بی سامان تصویر همه شوم است تاریکی حس شب از روز که معلوم است درندگی از هر سو آذوقه ی ذهن ماست یک میش اگر باشد در گله ی ما تنهاست در آینه پیر است او٫ بشکسته هزاران بار روح پسرک گم شد در زیر فشار کار ازچرخش این چرخش چرخیده ورقصیده در گاری پیرمرد این میوه ی گندیده از بهر معاش خود آلوده ی هر تن شد نفرین شده او انگار در عرش خدا زن شد در جنگ و نزاعیم ما تا کاش کمی باشیم بر زخم دل رنجور مانند نمک پاشیم + نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 23:22 توسط مهدی اعتمادی |
یک گاز، کلاژ یک دندگی، ویراژ میان زندگی
دو، سه چهار، دستی بدر این راه و رسم بندگی + نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387 14:21 توسط مهدی اعتمادی |
نه مشروب و نه تریاک و نه بنگش نه اون شلوار چسبون فاق تنگش نه این روشن کنه بدبختیه ما نه نمی ارزه دم ودودا به انگش به صف کردن همه خیل جوونا مثال گله ای بزغاله زنگش سواره بر الاغ چوپون نادون به گله میزنه قلاب سنگش خیابونا همه درگیر مامور کنار شهرها دیوار هنگش به نت هایی که آروم گریه کردن برای دلخوشی آوای چنگش کسایی که جوابارو ندونن با علم فلسفه میرن به جنگش خضاب پبرامون بهر جوونی که N نفهمیدم کی بودی وقتی رفتی خوراک جایزست این مغز منگش
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 16:58 توسط مهدی اعتمادی |
|