تضاد حسی
, ساختاری
( ۱)
می ترسم از تنها شدن مجنون هر صحرا شدن
در دامها افتادن و آخر سرم رسوا شدن
وامانده دشت سخن گلواژه های صحبتم
در سرزمین قحطی و دور از وجود نعمتم
نوشم به جرعه جرعه ای آبی ولی حاصل کجاست
جانم ز درد تشنگی بازهم گرفتار بلاست
آشفته بازارم و دنیا برایم سم شده
روحم گرفتار بلا هستی برایم کم شده
نایم گرفتار سکوت بغضی گرفته در درون
جانم فنا شد تا ابد در باتلاقی از سکون
رفتن به سوی پنجره فریاد ها در هم زدن
حال و هوای کوچه را با داد خود بر هم زدن ...
جویم در این بر و کویر تا همدمی پیدا کنم
روح و روان خسته را بر در گهش شیدا کنم
کز دست او نوشم می و سیراب دل جولان دهم
خود را امیر گیتی و طلعت به این دوران دهم
شبها به یاد همدمی چشمم به در وامانده است
قلبم برای دیدنش فرسنگها جامانده است
آید که نورش بر زند آتش براین ویرانه دل
سوزد تمام هستیم بر سر در دیوانه دل
نامش نمی دانم ولی بویش برایم آشناست
عطر شمیم بودنش بهرم ترین نامهاست...
( ۲)
اره تنها شدنم حال و هوایی داره
دل تنها پیش خود خونه وجایی داره
بسه هی گشتن و گشتن آخرش خسته شدن
بنشین کنج قفس بین چه صفایی داره
تو که دنبال صدای عشقی و منتظری
برو اونجا که سکوت آه و نوایی داره
شبا دلخوری از اینو روزا دلخوری از اون
آخه کی تو این زمون مهرو وفایی داره
مرد تنها نمی ترسه از من ومادورشدن
چونکه توی خلوتش رب و خدایی داره
تو به هیچ کس به چشه یه هم زبون نگاه نکن
آخه هر آدمکی رو و نمایی داره
آدمک خنجرو از پشت به رفیقش می زنه
واسه اون این فرصتا حکم طلایی داره
ترسم از اون روزی که منم به تو نارو زنم
تو بفهمی که زمونه چه جفایی داره
موضوع :

