آه سرد و گریه ناب چکیده رو صورت تو
فکر پرواز قناری غصه ها و حسرت تو
یاد ایامی که رفته خوشی هرگز ندیده
موندن سر دوراهی اینم قصه ی جدیده
وزش باد جدایی عدم حس یه همدم
که بشینه جابجای دل بی یارتو یکدم
بوسه روشنی صبح چرا سهم تو نباشه؟
برق خوشبختی وعطرش کنار دلت باهاشه؟
رفتن و باید شروع کرد توی کوچه های غربت
حس عاشقی همینجاست حرف بی اساس ملت
یه صدا گوشه نشین و یاور دلت ندیدی
رسم مردی و مروت از من و دورت ندیدی
درد ما نبودن گل با که عطر رازقی نیست
بحث تکرار توهم یا که زخم عاشقی نیست
یه حس غریب و سرکش که خوره شده به جسما
دنیای بی رحم و میگم قاتل عمر تو و ما
رفتن و باید شروع کرد توی کوچه های غربت
حس عاشقی همینجاست حرف بی اساس ملت
موضوع :

