پا بسته ی افکارو تا خرخره در زنجیر
موضوع :
درحسرت رزق خود با خلق خدا درگیر
در جنگ و نزاعیم ما تا کاش کمی باشیم
بر زخم دل رنجور مانند نمک پاشیم
آشفته و بی سامان تصویر همه شوم است
تاریکی حس شب از روز که معلوم است
درندگی از هر سو آذوقه ی ذهن ماست
یک میش اگر باشد در گله ی ما تنهاست
در آینه پیر است او٫ بشکسته هزاران بار
روح پسرک گم شد در زیر فشار کار
ازچرخش این چرخش چرخیده ورقصیده
در گاری پیرمرد این میوه ی گندیده
از بهر معاش خود آلوده ی هر تن شد
نفرین شده او انگار در عرش خدا زن شد
در جنگ و نزاعیم ما تا کاش کمی باشیم
بر زخم دل رنجور مانند نمک پاشیم
موضوع :
