این شعر را (که ابیاتی از آن به شرایط حذف گردیده) به استاد مسلم زندگی ام
عرضه میدارم اویی که سپیدی مویش قرابت کویش خود پرده در رموزی هزارباره دارد
اما قبل از آن یک دوبیتی
بیچاره نفس که یکدم آواز نداد
در کنج قفس حدیث پرواز نداد
ازغرش این سکوت واین بی بالی
در بند صلیب بود و اعجاز نداد
****
من چله نشین شب و تنهایی تو
من در طلب دست اهورایی تو
راهم تویی و بسوی تو می آیم
سر بر قدم مبارکت می سایم
عشقی تو که مرهم دل بیماری
از لون و درویی و نفاق بیزاری
بر خاطر من ز رازرمزی زده ای
بر خاک دلم دوباره مرزی زده ای
ساقی زنگاهت دل ما دوخته شد
از ساغر تو سیاه شب سوخته شد
شاید تو کلید روز و شب در کفت است
یا مهر وقمر به اذن تو در جهت است
هر دانه ی تار موی تو درسی نو
خم گشته میان صورتت داسی نو
آسوده به چشمان تو من زل زده ام
از عمق دلم به جان تو پل زده ام
وقت است دوباره طرح جانم بزنی
برتار و پدم نقش نهانم بزنی
موضوع :

