می نشینی روبرو بی حوصله
با نگاهی گیج و دنیایی گله
پرسشی کردی زمن رنگ تو چیست
علت آن صلح و این جنگ تو چیست
پس چرا هر لحظه فکرت یک کجاست
در مسیرت راهمان از هم جداست
در کنار هم ولی از هم گمیم
ساغری تنها نشسته در خمیم
پاسخت دادم دلم خاکستری است
لحظه ای رخام ویکدم مرمری است
در هجوم سیل غم تن بی قرار
وز غضب در معرکه آتش بیار
در بد دوران شود دل سازگار
حاتم ایام خوش در روزگار
گاهی از خنده دلم در گل تپید
آن تبسم در دمی شد ناپدید
در شعف باشم که باشی در کنار
در سرم باطل شوی و برکنار
گه غریبه بینمت گه همنفس
می کشم با پا زنم با دست پس
از نبودت در گذر ساعت چه دیر
در کنار تو ولی دل از تو سیر
من نمی دانم شبم روزم کیم
در سحر گمگشته و ظلمت نیم
خوب وبد با هم گمند و آشکار
در کنار گل بروید مشت خار
تو ندیدی گوهرم ماندی بخواب
زین سبب گشتی دچار اضطراب
صحبت از فکر و خیال آسان نگو
از در و راه نامده پایان نگو
یکدری دروازه ای با گوش باز
من نرقصم با تو و آهنگ ساز
توسرت در زیر برف و خفته ای
راه به بن بست علی چپ برده ای
این سطور این مثنوی را بسته کن
ورنه کمتر ما وخود را خسته کن
پیچم این نسخه تو میدانی که چیست
رو از اینجا مرده ای در قبر نیست
موضوع :

